محمد بن عبد الله بن عمر
112
خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )
حكايت سوم - عمير بن وهب [ عمير بن وهب ] از قبيلهء بنى جمح بود ، وشيطان صفت بود . وسيد ، عليه السلام ، را رنجانيدى . روزى صفوان بن اميّه حكايت واقعهء بدر مىكرد در كعبه . گفت : كسها را ، بعد از قتل چنان عزيزان كه مهتر قريش بودند ، چه عيش باشد ؟ عمير گفت : اگر نه قرض بر من بودى ، به بهانهء پسرم كه در بدر گرفتهاند ، به مدينه رفتمى ومحمد را بكشتمى . صفوان تقبّل اداى قرض ونفقهء عيال أو كرد . پس عمير شمشير را زهرآلود كرد وبرفت . چون به مدينه رسيد ، عمر ، رضى اللّه عنه ، با جماعتى صحابه بر در مسجد سيد ، عليه السلام ، نشسته بود وأو را بديد كه مىآمد . گفت : اى صحابه ، اين مرد از بهر شرّى مىآيد . چون عمير از اشتر فروآمد تا در مسجد رود ، اين مرد از بهر شرّى مىآيد . چون عمير از اشتر فرو آمد تا در مسجد رود ، عمر ، رضى اللّه عنه ، گفت : أو را نگاه داريد . وبه خدمت رسول ، عليه السلام ، رفت وگفت : يا رسول اللّه ، عمير ، شمشير حمايل كرده ، اين ساعت از مكة برسيد وبه خدمت تو مىآيد ، ونيت شرّى دارد . سيد ، عليه السلام ، فرمود : أو را بياورند . پس عمر برفت وبه دستى قبضهء شمشير وى بگرفت وبه دستى ديگر حمايل شمشير در گردن وى پيچيد وبه مسجد درآورد . وسيد ، عليه السلام ، پرسيد : به چه كار آمدهاى ؟ گفت : از بهر پسر آمدم . سيد ، عليه السلام ، فرمود : دروغ مىگويى ، كه به قصد من آمدهاى ، وتقريرى كه ميان وى وصفوان رفته بود ، حكايت كرد . پس عمير ، در قدم سيد ، عليه السلام ، افتاد ، وشهادت آورد ، وشكر حق تعالى كرد به اسلام . پسرش خلاص دادند ، وبه اجازهء سيد ، عليه السلام ، به مكة رفت وبه دعوت مشغول شد . واين عمير * در روز بدر ، إبليس را ديد به صورت سراقة بن مالك ، رئيس قبيلهء بنى كنانه ، كه از ميان لشكر ، به هزيمت مىرفت ؛ از بهر آن كه جبرئيل ، عليه السلام ، با فريشتگان فرود آمده بود . وعمير گفت : اى سراقه كجا مىروى ؟ هزيمت سيرت مردان نباشد . إبليس گفت : آنچه من بينم ، شما نمىبينيد « 1 » . وگفتهاند كه چون فريشتگان درآمدند ، إبليس بترسيد ودست در دست حارث ، برادر أبو جهل ، نهاده بود ، وحارث دست وى محكم بگرفت . إبليس دست به سينهء وى بازنهاد ودست بكشيد وبگريخت وگفت : آنچه من بينم ، شما نبينيد . وحق تعالى از قول وفعل إبليس خبر داد ، قوله تعالى : فَلَمَّا تَراءَتِ الْفِئَتانِ نَكَصَ عَلى عَقِبَيْهِ وَقالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِنْكُمْ إِنِّي أَرى ما لا تَرَوْنَ - الآية « 2 » .
--> ( 1 ) . حكايت عمير در سيره ، ص 601 - 606 ، آمده است . ( 2 ) . انفال 8 : 48 . اين حكايت در سيره ، ص 606 و 607 ، آمده است .